شيخ محمد بن طاهر السماوي ( مترجم : عباس جلالي )

134

ابصار العين في انصار الحسين ( ع ) ( سلحشوران طف ) ( فارسي )

قاسم فرزند حبيب - كه نوجوانى تازه بالغ بود - چشمش به سر پدر افتاد ، همراه سوار به راه افتاد و لحظهاى از او جدا نشد ، هرگاه وارد دار الاماره مىشد و هر زمان بيرون مىرفت وى نيز با او بيرون مىرفت . مرد تميمى به او مشكوك شد و گفت پسركم ! مرا تعقيب مىكنى ؟ گفت : خير . گفت : آرى ، تعقيبم مىكنى ، بگو ببينم چرا در تعقيب من هستى ؟ گفت : اين سر پدر من است ، آيا آن را به من مىدهى تا دفن كنم ؟ گفت : پسركم ! امير به دفن آن رضايت نمىدهد و من مىخواهم در برابر كشتن پدرت ، پاداش مناسبى از او دريافت كنم . قاسم گفت : ولى خداوند بدترين پاداش را بر اين كار نصيب تو خواهد ساخت ؛ چرا كه تو فردى بهتر از خودت را به قتل رساندى و سپس گريست و از او جدا شد . قاسم صبر كرد تا به سن كمال رسيد و تصميمى جز جستن ردّ پاى قاتل پدرش نداشت تا از او نشانى بيابد و عوض پدر ، او را بكشد . وى در دوران فرمانروايى مصعب بن زبير كه به « باجميرا » « 1 » لشكر كشيد ، به سپاهيان او پيوست ، قاتل پدرش در خيمهء مخصوص خود آرميده بود و قاسم در پى او و يافتن نشانى از او بود ، در خيمهاش بر او وارد شد و وى را در خواب قيلوله يافت ، با شمشير ضربتى بر او نواخت و وى را به هلاكت رساند و دلش آرام گرفت « 2 » . ابو مخنف روايت كرده : شهادت حبيب بن مظهّر ، امام حسين عليه السّلام را درهم

--> ( 1 ) . محلى است در سرزمين موصل كه مصعب بن زبير در زمان اختلاف خود با عبد الملك مروان بر سر خلافت ، در سر راه خود به شام در اين منطقه اردو زد . ( 2 ) . كامل : 4 / 71 .